اگر یک روز بغض گلوت روفشرد خبرم کن،
بهت قول نمیدم که بخندونمت ولی میتونم باهات گریه کنم،
اگر یک روز خواستی
در بری حتما خبرم کن قول نمیدم که ازت
بخوام وایستی اما میتونم باهات بدوم
اگر یه روز نخواستی به حرفهای کسی گوش کنی خبرم کن
قول میدم ساکت باشم
اما......
اگر یه روز سراغم رو گرفتی وخبری ازم نشد ،
سریع به دیدنم بیا احتمالا بهت نیاز دارم....
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودكِ معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني خود را
نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
درهمه حال
هميشه در همه جا
آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پيوسته نيز بي من بود
و كار من زفراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي ...
دگر كافي ست
دهل
صداي دهل مياد از سينه کش کوههاي بلند
از جاده هايي که به ده مي رسند
اين صدا از دهل مردي که غم عشقي تو دلش زندوني
سوخته با هر آتيش تازه اي که روبروش افروخته و ارزوني
حالا وقتي که هوا ابري ميشه
قلب عاشقش دوباره مي تپه
مياد انگار يه دست پنهون
پرده ي سياه رو قلبش مي کشه
اونوقته که با صداي دهلش
مي کشه فرياد دل از تو سينه
مي گه عاشقم مي سوزم تا ابد
اگه راه و رسم عاشقي اينه

ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
دهانت را میبویند مبادا که گفته باشی دوست ات میدارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
عصر ما عصر فریبه عصراسمای غریبه
عصرپژمردن گلدون چترای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه وعده هاش همش دروغه
آسموناش پر دوده قلب عاشقش کبوده
کاش تو قحطیه شقایق بشینیم توی یه قایق
بزن دل رو به دریا من وتو تنهای تنها
خونه هامون پر نرده پشت هر پنجرن نرده
قفسا پر پرنده لبای بدون خنده
چشما خونه سواله مهربون شدن محاله
نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی
کاش تو قحطیه شقایق بشینیم توی یه قایق
بزن دل رو به دریا من وتو تنهای تنها
انقدر می ریم که ساحل از من وتو بشه غافل
قایق وبا هم میرونیم انجا تا ابد می مونم
جایی که نه آسمونش نه صدای مردمونش
نه غمش نه جنبو جوشش نه گلای گل فروشش
مثل اینجا آهنی نیست مثل اینجا آهنی نیست
پس ببین یادت بمونه کسی هم اینو ندونه
زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا
زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا
طعم خیس اندوه ,
اتفاق افتاده ,
یه اه خداحافظ یه فاجعه ساده
خالی شدم از رویا
حسی منو از من برد ،
یه سایه شبیه من پشت پنجره پجمرد
ای معجزۀ خاموش ای حادثه روشن شو یه لحظه،
فقط یه اه همجنس شکفتن شو
از روزن این کنجه خاکستری پر پر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو
برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن
یه خاطره با من باش
یه گریه مرورم کن
از گر گر بی رحمه این تجربۀ من سوز
پرواز رهایی باش به ضیافته دیروز
به کوچه که پیوستی شهر از ستو لبا لب شو
لحظه اخر لحظه شب عاقبت شب شد
اغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود
راهی شدنه حرفه نقطه چین پایان بود
نفرین
غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگی این نفسای تنم
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم
وقتی با یک زخم زبون از این و اون دلگیر می شم
این آخر راه دیگه باید که تنها بمومنم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی توبمومنم
آخ که چه سنگین میزنه این نفسای تنم
سکوت من نشونه ی رضایتم نیست می دونی
گلایه هامو می تونی از سوی چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم
هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم
درد به دره غزل فروش منم که گیتار می زنم
با هر نگاه به عکست انگار من خودم و دار می زنم
نفرین به عشق و عاشقی
نفرین به بخت و سرنوشت
به اون نگاه که عشقت و تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو
نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دله سیاه تو....
باید فکر ی به حال جمله ها بکنیم !
جمله ء
" من عاشقم "
نامفهوم است
همیشه عواقب بدی دارد
حتی
"من دوست می دارم "
کافی نیست
فکر میکنم
چنانچه از ضمیر "ما " استفاده می کردیم
عاقبت
فاعل تمام جمله ها خوشبخت می شدند
وقتی که گل در نمیاد
سواری اینور نمیاد
کوه و بیابون چی چیه
وقتی که بارون نمیاد
ابر زمستون نمیاد
این همه ناودون چی چیه
حالا تو دست بی صدا
دشنه ی ما شعر و غزل
قصه ی مرگ عاطفه
خوابای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبه ایم
خوبیه ما دشمنیه
کاش من و تو می فهمیدیم
اومدنی رفتنیه
کسی حرف منو انگار نمی فهمه
مرده زنده , خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهاییمو از من نمی دزده
درده ما رو در و دیوار نمی فهمه
واسه ی تنهاییه خودم دلم می سوزه
قلب امروزیه من خالی تر از دیروزه
سقوط من در خودمه
سقوط ما مثل منه
مرگ روزای بچگی
از روز به شب رسیدنه
دشمنیا مصیبته
سقوط ما مصیبته
مرگ صدا مصیبته
مصیبته حقیقته
حقیقته حقیقته
تقصیر این قصه ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود
چيستم؟چون تو:
نه خوشحال و نه حتي دلتنگ
من و احساسي از آهن،
من و روحي از سنگ
باور ميكني؟
من ترجيح ميدم كه باور كنم
تو هم بكن....باور كن
آهای تو که این همه دوری از من این روزها در حال عبوری از من
آهای تو که فکر میکنی سوزوندی دار و ندارمــو با دوری از مـــن
طـــاقت نــداری ببینی مـیدونم این همه طاقت و صبوری از مــن
ستاره ها میــگن پشیمون شدی میخوای بگی که غرق نوری از من
فکر نکنم بشه با صد تا دریـا این همه نفرتو بشوری از من
نمی دونم میخوای با قلب سنگی دل ببری با زم چه جوری از مـن
يك ستاره مي تواند راهنماي قايق گمگشته اي باشد
يك واژه مي تواند در برگيرنده هدفي باشد
يك راي مي تواند سرنوشت ملتي را عوض كند
يك شمع مي تواند سياهي را به در كند
يك گام مي تواند آغاز گر يك سفر دور و دراز باشد
يك كلمه مي تواند آغاز گر يك دعا باشد
يك نوازش مي تواند نشان دهنده ي مهر و محبت باشد
يك قلب مي تواند بر حقيقت واقف باشد
يك زندگي مي تواند تحولي ايجاد كند
مي بيني كه همه و همه به تو بستگي دارد





















